وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!

آنروز دیگر خیلی دیر شده است

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند . . . 


مثل آسمانی که امشب می بارد . . . 


و اینک باران . . . 


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند . . . 


و چشمانم را نوازش می دهد . . . 


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم . . .

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
...

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرورفت
 

خدا جان ، نه بهشت را می خواهم و نه جهنمت را ، آغوش عشق

من از بهشت تو دلپذیر تر ، آتش نبودنش هم سوزنده تر است . مرا

همین پایین ، همه چیز هست

به همین سادگی نمی توانم بگویم دوستت دارم

تو جنگلی هستی با شاخ وبرگ های بسیار

کودکی که شب ها بی بهانه به خواب می رود

تو هستی،

دنیا باشد یا نباشد

گاهی عصبانی می شوم از این همه اتوبوس

که هیچ کدامشان به مقصد من نمی روند

مبارزی هستم که حقیری حریفانم آزارم می دهد

و به غرورم برمی خورد

اگر ابرها نباریده آسمان را ترک می کنند

به من حق بده

چگونه می توانم بی خیال تو باشم

هنگامی که بهار آمده

با همه ی گل هایش

و اُردی بهشت که این گونه پنجره هایش را گشوده است؟

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود

 

با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی

و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند

و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی

به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد

وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید

عشق دریای من...

کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت

کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست 

باور کن ساده است...

ساده تر از بازیهای کودکی

چشمهایم را می بندم و میشمارم

ده بیست سی...

چشمهایم را که باز می کنم خود را سی ساله می بینم

انگار تورا در روزهای گرم تابستان جا گذاشته ام

پشت همه عاشقانه های کودکی

روزی که گنجی را چال می کردیم

و امروز از پس صفحه های ورق خورده تقویم

باز به دنبال همان گمشده کودکی هستم

امروز برای ثانیه ای تکرار عاشقی دنبال بهانه ای از جنس باید ها می گردی

عبور کرده ای  از ان روزگار خوش

من مانده ام و ثانیه ثانیه تکرار عاشقی

بار درگر می شمارم اینبار از چهل

پنجاه و شصت رسید و  این شعر خواندنی

موهای سپید من و این عشق ماندنی


چگونه دوستت دارم ؟  بگذار بشمرم :  تورا با عمق و عرض و طول دوستت دارم،  با احساسات نامرئی به اندازهء پایان هستی،  من تو را هر روز دوست دارم مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع،  تو را آزادانه دوست دارم مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق،  تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس بعد از دی،  تو را به اندازه قدیمی و ایمان کودکی ام دوست دارم با عشقی که سالها گم کرده ام با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام.

 

دیگر نه آرزویی دارم و نه كینه ای . آنچه كه در من انسانی بود از دست دادم ، گذاشتم گم بشود . در زندگانی آدم باید ، یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان . من هیچكدام از آنها نشدم . زندگانی ام برای همیشه گم شد . من ، خودپسند ، ناشی و بیچاره به دنیا آمده ام . حال دیگر غیرممكن است كه برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم . دیگر نمی توانم دنبال این سایه های بیهوده بروم ، با زندگانی گلاویز بشوم ، كشتی بگیرم . شماهایی كه گمان می كنید در حقیقت زندگی می كنید ، كدام دلیل و منطق محكمی در دست دارید ؟ من دیگر نمی خواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم . نه به چپ بروم نه به راست . می خواهم چشمهایم را به آینده ببندم ؛ و گذشته را فراموش بكنم . نه ، نمی توانم از سرنوشت خودم بگریزم . این فكرهای دیوانه ، این احساسات ، این خیال های گذرنده كه برایم می آید ، آیا حقیقی نیست ؟ در هر صورت خیلی طبیعی تر و كمتر ساختگی به نظر می آید تا افكار منطقی