فقط دلم سکوت می خواهد و امتداد تک لحظه های عدم سیاهی جاده..
حتی به سپیدی هم امیدی نیست...فقط گاهی عدم آنچه می گویی اش پستی...می تواند برایم بلندی باشد..
باور کن حتی دیگر برایم پشت این پیچ های لعنتی به قول تو گذرا هم مهم نیستند.. فقط لحظه ای نفس تازه کردن ...
خسته شدم از این خستگی های مکرر و تکرار وار..انگار درون یک گردونه ی ایستاده می دوم...
هر بار می گویم این آخرین بار است باز .....
یادت است گفتم که رفتنش مرگ تدریجی ام است..
درست حین لحظات رویارویی ام با مرگ به سرعت باد رفت و من باز مثل همیشه نگاهش کردم..
با صلابت می رفت و بی اعتنا به چشم هایی که چندین سال قدم اندازه می گرفتند پس هر لحظه عبورش...
رفت تا من فقط با سرعت عشق و بی وزنی باد غرق شوم !!
می دانم می گویی هیچ کس جز خودم نیست که دست بگشاید...دست هایت را دریغ می کنی..
بی آنکه بدانی دست هایم یخ کرده اند در گرمای نبود دستانت..
می گویی که هستی و من می دانم که هستی...اما ماه هر شب برکه را می بیند و برکه انعکاس ماه را...هستی ..اما دور...گرچه نزدیکی...
می دانی حالا تنها دلیل غرق نشدن میان اشکهایم..حس تک لحظه هایی ست که نگاهت عبور را بر نگاهم می بندند..
می دانم گه گاهی عبورت خاک می تکاند از این گم گشده...
خاک می تکانم تا که گوشه ی پیراهنت غبار آلود خسته گی هایم نشود...