ياد گرفتم تنها باشم،به کسي فکر نکنم،به کسي دل نبندم.ياد گرفتم فريب چشمهارو نخورم،به حرفها دل نبندم.ياد گرفتم خراب بوي موي کسي نشم،يا چشم انتظار نشينم.ياد گرفتم به کسي تکيه نکنم و مهربوني هارو باور نکنم.... همه رو ياد گرفتم اما نمي دونم که چرا وقتی به او میرسم زندگی را در او می بینم.

بارون مي باره. ستاره هایی را که گفتم فرش راهت بشن ديگه  رفتن

 صداي پات رو حس ميکنم که در کوچه شوق ميدود وعطر نفسهات

به نارنجهاي باغمون عطر و رنگ ميدن و به اونا طراوت مي بخشن.

 تو تنها کسي هستي که خراش احساس را ترميم ميکنی و اشک لحظه ها

 را پاک مي کنی. صداي پات در کوچه هاي خيس مثل ترانه اي موزون

 دوباره شروع میشه.

من نخواستم که بیای. فقط نمی خواستم بری. می خواستم بمونی... توی همون فاصله. نه دورتر و نه نزدیک تر.