نمیدانم هنوز هم مرا به خاطر می اوری یا نه؟
نمیدانم اصلا مرا به یاد داری؟
نمیدانم کجا هستی و چه میکنی؟
حتی نمیدانم من کجا هستم و چه میکنم؟ منه بی تو!!!!
 گفتم دیگر تو را به یاد نمی اورم.اما چگونه؟؟ حتی قلمی که در دست دارم یادگار توست،هنوز بوی عطر سر انگشتان تو را میدهد.
تمام یادگاری هایت را دور ریختم ،،،تمام عکس هایت را پاره کردم،،،اما با این شهر چه کنم؟
هر طرف که میروم تو را میبینم.
 میدانی اینجا هوا این روزها سرد شده است و من بیشتر از تمام مردم این شهر احساس سرما میکنم چون دیگر اغوش گرم تو را ندارم.
راستی شنیده ام انجا هم هوا سرد است.مبادا هنگامی که با او  بیرون میروی فراموش کنی لباسهای گرمت را بپوشی،،،،،،و من هنوز زنده ام،،،،زنده!!!!

 

 
جوون تر که بودم یکی عاشقم بود منو که نمیدید دلش میگرفت زود
میگفت خیلی وقته دلم پا به پاته میگفت هر جا باشی نگاهم به راته
منم بچه بودم دلم پر پرش شد بهش اینو گفتم اونم باورش شد
خلاصه نشستیم یه رویا کشیدیم واسه زندگیمون چه خوابایی دیدیم
به هم قول دادیم که با هم بمونیم تا هر جا که میشه تا هر جا بتونیم
ولی من نموندم نه اینکه نمیشد زدم زیر قولم دلم دم دمی شد
حالا گاهی وقتا به یادش میفتم درست لحظه هایی که یا دش میفتم
تمام وجودم پر از شرم میشنه به این خاطراتش سرم گرم میشه
به هم قول دادیم که با هم بمونیم تا هر جا که میشه تا هر جا بتونیم
خودم زندگیمو به حسرت سپردم درست خاطرم نیست ولی پاشو خوردم


برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ،

از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن

حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!

نگو میروی تا من خوشبخت باشم ،

نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم...

نگو که لایقم نیستی و میروی ،

نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی....

این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست....

راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ،

بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!

راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ،

بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی

برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ،

از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم

سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند،

در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!

برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !

حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،

تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی....

حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ،

تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم

گفتی برایت از احـساس عاشقانه ام بگویم و سکوت کردم ،

میدانی نازنینم حس میکنم خالی شده ام ...

خالی از همه احساس های قشنگ و عاشقانه ،

رویای من کمی دیر آمدی شمع احساسم سوخته و به انتها رسیده

به كوري چشم تو هم كه باشد
حالم خوب ِ خوب است
اصلا هم دلم برايت تنگ نشده
حتي به تو فكر هم نمي‌كنم
باران هم تو را دیگر به ياد من نمي‌آورد
... مثل همين حالا كه مي‌بارد
لابد حالا داري زير باران قدم مي‌زني
چترت را فراموش نكن
لباس گرم را هم

چند وقتیه که دارم گذشته و الان خودمو مرور میکنم
میبینیم ما آدما چقدر بی انصافیم
چقدر خودخواهیم
همیشه از اونایی که دوسمون دارن غافلیمو هنوز به اونی فکر میکنیم که دوسمون نداره و اندر خم اون
کوچه ایم...!
به قول شریعتی که میگه: من تورا دوست دارم تو کس دیگری را و دیگری مرا و اینطوره که همه ما تنهاییم
این شریعتیم بعضی وقتا چیزای خوبی گفته
اما ای کاش اینطور نبود
باز گفتم کاش!!!!
اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها
سرزمین وداع را می سوزاند
کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدی
پیش از آن که خوب نگاش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیره
هنوز بعضی از حرف هات را بهش نگفته بودی
هنوز همه لبخندهای خود را بهش نشان نداده بودی
همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای
زود از دنیای تو می رود .
دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن
و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .
زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین
سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است
که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .
ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم
ولی فرار میکنم همونطور که تو فراری بودی از عشق
روز به روز داریم از هم دور میشیم

آخرین باری که از ته دل

برای رفتنت گریه کردم

گفتی: تمامش کن . . .

از آن روز

به احترامت

چنان از ته دل می خندم

که گاهی فراموشم میشود

رفته ای ! . .

همون شب دلم گرفت..

دلم برای تنهاییم گرفت كه به اندازه ی رهگذری با كوله باری خالی از عشق و اندوه كه در مسیری دور و راهی دورتر روی برگهای خشك پاییز قدم می زاره و خش خش برگها در نظرش زیباترین آوای عالمه...


نه؛نمی خواهم شعار بدهم كه چرا انسانیت مرد؟چرا محبت زیر خاك مدفون شد؟و چرا عشق ها همه شده شعار؟فقط می خوام بپرسم:درد؛كدوم احساس آدمی رو بر می انگیزه؟

همون شب دلم گرفت،دلم برای همه آدم هایی گرفت كه كور شدن،كر شدن،لال شدن یا اینكه نه!فقط می خوان كور باشن،كر باشن،لال باشن!دلم برای آدمهایی گرفت كه همه چیزشون مادی شده،دوستیهاشون مادی،دشمنیهاشون مادی،عشقهاشون مادی و حتی مرگ هاشونم مادی....

دلم برای همه آدمهایی گرفت كه در مقابل عزیزترین عزیزاشون هم جمله ی ((دوستت دارم)) رو با اكراه بیان می كنن.

همون شب دلم برای سهراب گرفت...

كه چه معصومانه و پر درد گفته بود:

من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد

هیچ كس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت...

انگار اونم فهمیده بود كه دیگه نمی شه به سب و سپیدار سلام كرد و بعد عاشق شد...دلم برای كاج بلند توی حیاط گرفت كه محكوم بود یك عمر بادهای سخت و كلاغهایی رو كه گاه معصومانه و گاه شرور شاخه هاشو آزار می دادن تحمل كنه و تنها سر خم كنه و كار دیگه ای از دستش بر نیاد،حتی دلم برای آسمون هم گرفت كه دیگه رمقی برای گریستن هم نداشت...


یه قبرستون با چندین تا قبربعضی قبراش قدیمی هستن...بعضیاشم جدیدهر روز، تو ساعتای مختلف، تنها میرم توش قدم میزنم

تنهای تنهاسر بعضی قبرا بیشتر میرم وساعت ها بهشون خیره میشم از کنار خیلی هاشون هم بی تفاوت رد میشم

بعضی وقتا میشینم ومنظره قبرستون رو از دور نگاه می کنم چه دور نمای غمگین و سرد و ساکتی داره وقتی به این منظره خیره میشم به خودم میگم وای...چقدر آدم کشتی هر چند وقت یه بار یکی رو میارم و توش دفن می کنم، اما هربار که دفن کردن آدما توش به هفته ای چند تا میرسه به خودم میگم بسه جنایتکار! برو یه گوشه تنها شو تا مجبور نشی با یکی دیگه آشنا شی که مجبور بشی بکشونیش قبرستون کشتن بعضیاشون خیلی سخته بعضیا رو هم دلم نمیاد...اما چاره ای ندارم اما قبرستون من با همه قبرستونا فرق داره! هر از گاهی یکی از زیر خاک میاد بیرون و دوباره برام زندگی می کنه چقدر قشنگ میشه نه؟! اما زیاد زنده نمیمونن... چون اگه بدرد زندگی میخورد نمی کشتمش خدا میدونه منم تو چندتا قبرستون مدفون شدم یعنی اونجا هم به قبر من سر می زنن؟یا تو قبرستون دلشون گم شدم