حالم بده.تشویش ذهنم رو پر کرده.باید از عشقم دور شم.کاش میمردم این روز رو نمیدیدم.شب بدون کابوس ندارم.اما خدا تو میدونی جونم به جونش بستست تو میدونی میمیرم براش تو میدونی عاشقشم تو که همه اینارو میدونی خیلی نامردی اگه بزاری این دوری بیشتر از اونی بشه که خودمو خودش تخمین زدیم.خدایا من بنده بدی بودم؟باشه غلط کردم باشه توبه میکنم.اصلا همونی میشم که تو گفتی .خدایا فقط یه چیز ازت میخوام بذار عشقم کنارم باشه مگه تو از شادی بنده هات خوشحال نمیشی؟ پس این شادیو ازم نگیر.بذار شاد باشم بذار منم تو این دنیا تجربه خوبی داشته باشم.برادرم رو کسی که عشقم بود ازم گرفتی .بسه دیگه بسمه.این کارو باهام نکن.خدایا من ازت میخوام و باید گوش کنی.ازت میخوام عشقمو کنارم بیاری.این تهدید نیست اما اگه چرخ گردونو به کامم نگردونی اونوقته که ...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 1:0 توسط پاشا.
|