همیشه باید کسی باشد !
تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد !
باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید ! بفهمد !
که اگر سکوت کردی بفهمد !
که اگر بهانه گیر شدی ! بفهمد !
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ! نبودن ! بفهمد !
که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد !
باید کسی باشد .............!
بفهمد که درد داری ! که زندگی درد دارد !
بفهمد که دلگیری !
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده !!!
بفهمد که دلت برای راه رفتن ! برای دویدن !
تنگ شده !
بفهمد که وقتی باران می آید !
برف می بارد !
راه رفتن می شود تنها دغدغه ی زندگیت !
بفهمد !!!!

خیلی سخته که بعضی وقتها آدم کاری رو که دلش نمیخواد باید انجام بده...

خیلی سخته وقتی آدم حسی رو که به میلش نیست باید بوجود بیاره...

خیلی سخته آدم حرفهایی که باب دلش نیست میزنه...

خیلی سخته آدم کسی رو که دوست داره بهش بگه واسم تفاوتی نداری...

بعضی وقتها اینجوری میشه...زندگی رو نمیشه دور زد باید با حقایق رو به رو شد.

حالم بده.تشویش ذهنم رو پر کرده.باید از عشقم دور شم.کاش میمردم این روز رو نمیدیدم.شب بدون کابوس ندارم.اما خدا تو میدونی جونم به جونش بستست تو میدونی میمیرم براش تو میدونی عاشقشم تو که همه اینارو میدونی خیلی نامردی اگه بزاری این دوری بیشتر از اونی بشه که خودمو خودش تخمین زدیم.خدایا من بنده بدی بودم؟باشه غلط کردم باشه توبه میکنم.اصلا همونی میشم که تو گفتی .خدایا فقط یه چیز ازت میخوام بذار عشقم کنارم باشه مگه تو از شادی بنده هات خوشحال نمیشی؟ پس این شادیو ازم نگیر.بذار شاد باشم بذار منم تو این دنیا تجربه خوبی داشته باشم.برادرم رو کسی که عشقم بود ازم گرفتی .بسه دیگه بسمه.این کارو باهام نکن.خدایا من ازت میخوام و باید گوش کنی.ازت میخوام عشقمو کنارم بیاری.این تهدید نیست اما اگه چرخ گردونو به کامم نگردونی اونوقته که ...

به دنبال تو میگردم ، در تک تک کوچه ها و کوی ها و خیابانها و در تمامی این زمین که پیش روی من است،روییدن هر گیاه را و شکفتن هر گل غنچه را به دنیال نشانی از تو می بینم ،و تو را در تک تک گلبرگها و چمنها و آبها و آسمانها یگانه می بینم ، پس بیا و من را دریاب چرا که بیشه ی ظلمانی و دشت غم گین من که تا دور دستهای افکار گره خورده ی من امتداد دارند جز با زمزمه ی نام تو آرام نمی گیرد .

زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند .. !!
زندگی به من آموخت که کوچکترین برخورد ها میتواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد .. !!
زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !!
زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد و... آن... قلب خودم است

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

" دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی "


دلم برای خودم تنگ است

چقدر دور شدم از من

چقدر قصه نگفته

چقدر گریه به دل دارم

کاش می شد نگفته ها را فریاد کرد

 
كوچكترين خاطره ها را هم مي كشم حال كه با من بودن كابوس شده من برايت روياي جدايي مي سازم و به آتش مي كشم تك تك روزهاي گذشته را
بار سنگین مسئولیت را از دوشت بر مي دارم تا كمر خم شده ات را به زانو در نياورد حال كه به نفس نفس زدن آخر رسيده اي ميروم تا هواي تازه را تنفس كني رهايي را حس كني
ببخش كه در زندان خود محبوست كردم و انتظار قدر داني ه...
م داشتم به آرزوي پروازت برس نازنين
می خواهم.... از زندگی ات..... بروم

حالمان بد نیست غم كم میخوریم
كم كه نه هر روز كم كم میخوریم

آب میخواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند

خود نمیدانم كجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نكردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند

دشنه نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شكست

عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق گر این است مرتد می شوم
خوب گر این است من بد میشوم

بس كن ای دل نابسامانی بس است
كافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بد از این با بی كسی خو میكنم
هر چه در دل داشتم رو میكنم

نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی كار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست

درد میبارد چو لب تر میكنم
طالعم شوم است باور میكنم

من كه با دریا تلاطم كرده ام
راه دریا را چرا گم كرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمیگویم كه خاموشم مكن
من نمیگویم فراموشم مكن

من نمیگویم كه با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش

من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش
دست كم یك شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود

خسته ام از قصه های شومتان
خسته از هم دردی مسمومتان

این همه خنجر دل كس خون نشد
این همه لیلی كسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان

كوه كندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه
هیچ كس عشق مرا ما كرد ؟ نه

هیچ كس اندوه ما را دید ؟ نه
هیچ كس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ كس چشمی برایم تر نكرد
هیچكس یك روز با ما سر نكرد

هیچكس اشكی برای ما نریخت
هر كه با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یك غزل آمد حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم