گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!

تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،

ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!

 


اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي
 

 مطمئن باش سه چيز هميشه مال توست:
 

خداي مهربون، 
 

فکراي قشنگ 
 

وقلب کوچيک من
 

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه

 

حال میخواهم زندگیم


 با رنگ سیاه بنویسم


 

 با خط دل بنگارم


 

 و با کلام عشق آغاز کنم


 

 که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه


 

 بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم....

 

نمی دانم تو می خوانی ز چشمم حرفهایم را


 

نمی دانم تو می بینی نگاه بی صدایم را


 

كه می گوید بدون مهربانیهای بی حدت .. بدون عشق تو من هیچم 

 

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟


 

 من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم ...


 

من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی


 

 ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...


 

حالا دومین باره که عاشقت شدم


 

 اما من هنوز یه کرم سیب هستم و تو یه پروانه خوشگل


 

تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده ...


 

از هر چی سیبه منتنفرم