تیک تاک ، تیک تاک  ، تیک تاک و این بار تاک تیک .

می تونی به جای اینکه بگی : " حَوّل حالنا ..." به " هول و ولا " بیفتی که دَدَم واای ؛ عید اومده !

می تونی سلام رو به یک " عیدی " بفروشی ! می تونی لبخندت رو گرون کنی !می تونی  سرت را سنگین کنی ! می تونی تا دلت می خواد "عصا" قورت بدی !می تونی  یه تُنگ تَنگ و تاریک بگیری و دو تا ماهی بچپونی اون تو که نماد " زندگی " رو ، رونمایی کنی !!!

می تونی سکۀ تقلبی ، قالب کنی !

می تونی از همسایه بالایی ،  سرکۀ مفت بگیری که شیرین تر از عسله .

می تونی منتظر سنجد باشی !( آخرین بار گفت " برمی گردم ، حتمن ")

می تونی سماق سفرۀ هفت سین بمکی که یکی بیاد !

می تونی به آینۀ بزک کرده ، سیر نگاه کنی ! گفتم "سیر" ! دهنم طعم گرفت ...

یاسمن یا سمنو سر سفره بذاری  ؛ که شگون داره .

می تونی با نیشی باز ، به سیب ها ، آسیب بزنی !

می تونی چهارشنبه بسوزونی  و سیزده  رو در کنی ! عدد بین باشی و اسیر !

می تونی "قورت مال " باشی و عیدا بری اروپا گردی !

اما میشه برای یک بار هم که شده ، مکث کرد . (" یک " رو با تشدید بخونید ). رونوشت سرنوشت رو آتش بزنی و از روش بپری و داد بزنی " من یکی دیگه ام " آبی دریا رو فریاد کنی .

 آره ! منِ 89 . کپی ، ولی برابر اصل . تصویری ناتمام از یگانۀ حقیقت .

نقطه چینی که تنها با عشق ، تکمیل می شود .........

سرود زندگی شیم . قلنبۀ انرژی شیم . عید یعنی به این " منِ جدید " ، وعده بدیم . آرزو سازی کنیم و فکر " تراکم" نباشیم .به جای اینکه به پیشی ملت کار داشته باشیم ؛  از خودمون سبقت بگیریم .
 

رفتن به چهار راهی که هر چهار طرف آن بن بسته بسیار سخته.نمیدونم شاید اینم سهم من از این زندگی بوده.شاید هم اینقدر داشتن چیزی که تو این زمونه مرده خیلی بده.دیگه نمیتونم عاشق باشم.برام راهی نمونده به جز رفتن به این بن بست .با رفتن همه چیز تموم میشه .با رفتن میمیره هر چی که هست.تو میدونستی دوستت داشتم.تو میدونستی میمرم برات.شاید  اگه نمیدونستی خودتو اون بالا نمیدیدی .شاید الان کنارم بودی.آره اینو فهمیدم که وقتی عاشق میشی نباید به معشوقه ات بگی.چون با گفتن احساست دیگه معشوقه ای وجود نداره.این احساسمو تو کشتی آره خود تو .تو قاتلی.قاتل یه احساس قشنگ.بعدش هم قاتل خود من.شاید تو به قول خودت چندین دفعه تو زندگیت بتونی عاشق شی البته اون که عشق نیست بگذریم اما این درخواستو از من نکن چون احمقانه ترین حرفت همین بود.هنوز هم عکست تو کامپیوتر،گوشیم و حتی تو قلبمه.مهم نیست میدونم اما همین که دوستت دارم کافیه.هنوز هم دوستت دارم و دیدن عکساتو غنیمت میشمرم.اما دیگه نمیتونم هیچ کسی رو باور کنم حتی خودمو.

همیشه به یادت خواهم ماند چون میخواهم باغ آرزوهایت را بهاری کنم
می خواهم دوباره به نامت سوگند بخورم ودر دیده ات و در حضورت همانن ستاره ها بدرخشم!
می خواهم دلتنگی هایم را با تو تقسیم کنم و در نهایت بی کسی تو را همه کس خود کنم و در صحرای وجودت شقایق های زیبارا بچینم!
می خواهم نشانیم را به آئینه ها دهم تا تو مرا زودتر بیابی!
می خواهم از جاده های دلم خطی سبز تا انتهای وجودت ترسیم کنم و آخر اینکه می خواهم فقط برای یک لحظه ببینمت که بر روی نیمکت تنهایی من تکیه زدی و کلاه آرامش بر سر میگذاری و مرا به سوی خود میخوانی!
و من در عین ناباوری بسوی تو قدم برمیدارم و در کنار تو بر روی نیمکت مینشینم
و تا ابد نام تورا بر روی زبان می آورم.
و این نیمکت مکان پیوند عشق ماست
و تا همیشه برای من مقدس میماند.............................