سلام .خوشحالم با افتخاراعلام کنم که بعد از پنج سال فعالیت من در این وبلاگ و راه اندازیه pram2,pram3اکنون دوست دیگری قدم بر دیدگان من گذاشتند و نگارش قسمت چهارم این بلاگ رو بر عهده گرفت.ورود دوست و خواهر عزیزم رو تبریک میگم.لازم به ذکر میباشد که هر گونه نوشته در این سه وبلاگ جز عقاید و نظرات شخصی نویسندگان وبلاگ میباشد و به اینجانب مربوط نمیباشند.لینک شعبه 4 وبلاگ:  www.pram4.blogfa.com 

با تشکرمدیریت وبلاگpram (پاشا)

 

ياد گرفتم تنها باشم،به کسي فکر نکنم،به کسي دل نبندم.ياد گرفتم فريب چشمهارو نخورم،به حرفها دل نبندم.ياد گرفتم خراب بوي موي کسي نشم،يا چشم انتظار نشينم.ياد گرفتم به کسي تکيه نکنم و مهربوني هارو باور نکنم.... همه رو ياد گرفتم اما نمي دونم که چرا وقتی به او میرسم زندگی را در او می بینم.

بارون مي باره. ستاره هایی را که گفتم فرش راهت بشن ديگه  رفتن

 صداي پات رو حس ميکنم که در کوچه شوق ميدود وعطر نفسهات

به نارنجهاي باغمون عطر و رنگ ميدن و به اونا طراوت مي بخشن.

 تو تنها کسي هستي که خراش احساس را ترميم ميکنی و اشک لحظه ها

 را پاک مي کنی. صداي پات در کوچه هاي خيس مثل ترانه اي موزون

 دوباره شروع میشه.

من نخواستم که بیای. فقط نمی خواستم بری. می خواستم بمونی... توی همون فاصله. نه دورتر و نه نزدیک تر.

تیک تاک ، تیک تاک  ، تیک تاک و این بار تاک تیک .

می تونی به جای اینکه بگی : " حَوّل حالنا ..." به " هول و ولا " بیفتی که دَدَم واای ؛ عید اومده !

می تونی سلام رو به یک " عیدی " بفروشی ! می تونی لبخندت رو گرون کنی !می تونی  سرت را سنگین کنی ! می تونی تا دلت می خواد "عصا" قورت بدی !می تونی  یه تُنگ تَنگ و تاریک بگیری و دو تا ماهی بچپونی اون تو که نماد " زندگی " رو ، رونمایی کنی !!!

می تونی سکۀ تقلبی ، قالب کنی !

می تونی از همسایه بالایی ،  سرکۀ مفت بگیری که شیرین تر از عسله .

می تونی منتظر سنجد باشی !( آخرین بار گفت " برمی گردم ، حتمن ")

می تونی سماق سفرۀ هفت سین بمکی که یکی بیاد !

می تونی به آینۀ بزک کرده ، سیر نگاه کنی ! گفتم "سیر" ! دهنم طعم گرفت ...

یاسمن یا سمنو سر سفره بذاری  ؛ که شگون داره .

می تونی با نیشی باز ، به سیب ها ، آسیب بزنی !

می تونی چهارشنبه بسوزونی  و سیزده  رو در کنی ! عدد بین باشی و اسیر !

می تونی "قورت مال " باشی و عیدا بری اروپا گردی !

اما میشه برای یک بار هم که شده ، مکث کرد . (" یک " رو با تشدید بخونید ). رونوشت سرنوشت رو آتش بزنی و از روش بپری و داد بزنی " من یکی دیگه ام " آبی دریا رو فریاد کنی .

 آره ! منِ 89 . کپی ، ولی برابر اصل . تصویری ناتمام از یگانۀ حقیقت .

نقطه چینی که تنها با عشق ، تکمیل می شود .........

سرود زندگی شیم . قلنبۀ انرژی شیم . عید یعنی به این " منِ جدید " ، وعده بدیم . آرزو سازی کنیم و فکر " تراکم" نباشیم .به جای اینکه به پیشی ملت کار داشته باشیم ؛  از خودمون سبقت بگیریم .
 

رفتن به چهار راهی که هر چهار طرف آن بن بسته بسیار سخته.نمیدونم شاید اینم سهم من از این زندگی بوده.شاید هم اینقدر داشتن چیزی که تو این زمونه مرده خیلی بده.دیگه نمیتونم عاشق باشم.برام راهی نمونده به جز رفتن به این بن بست .با رفتن همه چیز تموم میشه .با رفتن میمیره هر چی که هست.تو میدونستی دوستت داشتم.تو میدونستی میمرم برات.شاید  اگه نمیدونستی خودتو اون بالا نمیدیدی .شاید الان کنارم بودی.آره اینو فهمیدم که وقتی عاشق میشی نباید به معشوقه ات بگی.چون با گفتن احساست دیگه معشوقه ای وجود نداره.این احساسمو تو کشتی آره خود تو .تو قاتلی.قاتل یه احساس قشنگ.بعدش هم قاتل خود من.شاید تو به قول خودت چندین دفعه تو زندگیت بتونی عاشق شی البته اون که عشق نیست بگذریم اما این درخواستو از من نکن چون احمقانه ترین حرفت همین بود.هنوز هم عکست تو کامپیوتر،گوشیم و حتی تو قلبمه.مهم نیست میدونم اما همین که دوستت دارم کافیه.هنوز هم دوستت دارم و دیدن عکساتو غنیمت میشمرم.اما دیگه نمیتونم هیچ کسی رو باور کنم حتی خودمو.

همیشه به یادت خواهم ماند چون میخواهم باغ آرزوهایت را بهاری کنم
می خواهم دوباره به نامت سوگند بخورم ودر دیده ات و در حضورت همانن ستاره ها بدرخشم!
می خواهم دلتنگی هایم را با تو تقسیم کنم و در نهایت بی کسی تو را همه کس خود کنم و در صحرای وجودت شقایق های زیبارا بچینم!
می خواهم نشانیم را به آئینه ها دهم تا تو مرا زودتر بیابی!
می خواهم از جاده های دلم خطی سبز تا انتهای وجودت ترسیم کنم و آخر اینکه می خواهم فقط برای یک لحظه ببینمت که بر روی نیمکت تنهایی من تکیه زدی و کلاه آرامش بر سر میگذاری و مرا به سوی خود میخوانی!
و من در عین ناباوری بسوی تو قدم برمیدارم و در کنار تو بر روی نیمکت مینشینم
و تا ابد نام تورا بر روی زبان می آورم.
و این نیمکت مکان پیوند عشق ماست
و تا همیشه برای من مقدس میماند.............................


گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!

تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،

ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!

 


اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي
 

 مطمئن باش سه چيز هميشه مال توست:
 

خداي مهربون، 
 

فکراي قشنگ 
 

وقلب کوچيک من
 

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه

 

حال میخواهم زندگیم


 با رنگ سیاه بنویسم


 

 با خط دل بنگارم


 

 و با کلام عشق آغاز کنم


 

 که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه


 

 بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم....

 

نمی دانم تو می خوانی ز چشمم حرفهایم را


 

نمی دانم تو می بینی نگاه بی صدایم را


 

كه می گوید بدون مهربانیهای بی حدت .. بدون عشق تو من هیچم 

 

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟


 

 من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم ...


 

من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی


 

 ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...


 

حالا دومین باره که عاشقت شدم


 

 اما من هنوز یه کرم سیب هستم و تو یه پروانه خوشگل


 

تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده ...


 

از هر چی سیبه منتنفرم