برقص فاجر! گلابپاشان! برقص بر معصوميتهای مقبور. دراز میکشم اين پايين، لابلای عطر خاک و تورهای عزا و سيبهای سبز در باکرگی انگشتانم، گلاب میشوند. دست میبرم در ويل چاههای درونیام سستی اين چند طناب را که بيرون بکشم، دلوهای نالان، بیقياسترين ستارههاشان را به معنای خاک میبخشند. ضجه طنابها بر روح مجروح من، تعفن ِ آبِ راکدِ دلوها را که گم کند، تنها... زخم میماند و فاجر که برقصد.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۸۴ ساعت 22:46 توسط پاشا.
|
دوست دارم تو این صفحه خودم باشم و رعایت هیچ کس و هیچ چیز و نکنم .دوست دارم حرف هام و راحت بنویسم و بی خیال همه ی نقش هام باشم . اما این ها رو فقط دوست دارم .معلوم نیست می تونم این طور که دوست دارم باشم یا نمی تونم؟ همیشه بین چیزی که من دوست دارم و می خوام با چیزی که هست و باید قبولش کنم فاصله زیادی وجود داره....