برقص فاجر!
گلاب‌پاشان!
برقص بر معصوميت‌های مقبور.
دراز می‌کشم اين پايين،
لابلای عطر خاک و تور‌های عزا
و سيب‌های سبز در باکرگی انگشتانم، گلاب می‌شوند.
دست می‌برم در ويل چاه‌های درونی‌ام
سستی اين چند طناب را که بيرون بکشم،
دلوهای نالان، بی‌قياس‌ترين ستاره‌هاشان را به معنای خاک می‌بخشند.
ضجه طناب‌ها بر روح مجروح من،
تعفن ِ آبِ راکدِ دلوها را که گم کند،
تنها...
زخم می‌ماند
و
فاجر که برقصد.