من به سکون اين لحظه ها رسيده ام
ميِ بينم مي شنوم اما چيزي
حايل ميان ندا و حنجره ام راه اين فرياد را بر من بسته است
من فرياد مي زنم و اين بار
چيزيِ حايل راه را ميان نداي من و گوش عالميان بسته است
سر عظيمي است
ميان نداي من تا حنجره ام
و از حنجره ام تا گوش هاي اين آدميان
من به راستي به سکون اين لحظه ها رسيده ام
و انقباضي در من است که هر روز وجودم را مي کاود
من صادقانه به التهاب اين آدميان مي انديشم
و به زناني که جرمشان
انکار عفتيست که در نهادشان موج ميزند
من به انبساط اين لحظه ها مي انديشم
که گويا ديريست که در يک زمان متوقف شدند
و انقباض نفسهايم که ساليانيست
راه اين فرياد مداوم را بسته است
من به اين هبوط مي انديشم
و به صداي بال فرشتگاني که هر چه گوش مي کني دورتر مي روند
من به اين سکون مي انديشم
و به گندابي که از اين سکون در ذهنمان جاريست
من به دردهاي بزرگ آدمياني مي انديشم
که در سکون اين لحظه ها پاي بند شدند و دم بر نمي آورند
من قديسه اي را ديدم که در سکون اين لحظه ها
دست از بکارت خويش شسته بود
من به قديساني مي انديشم که بي شک در اين سکون
چيزي براي از دست دادن نخواهند داشت
من به يک شکست مي انديشم
و به سکوني که شايد صداي شکستن را نشنود
من به بلوغ اين دختران مي انديشم و
به نجابتي که در اين سکون به يغما مي رود
من به اين هيبت تاريک و بي فروغ لحظه ها مي انديشم
و به جدالي بي انتها ميان شک و ايمانمان
من به کودکاني مي انديشم
که شبها از بي کسي به خواب مي روند
و روزها از بي نوايي بر مي خيزند
من به اين سکون مي انديشم
و به اين دايره سرگردان لحظه ها
من به اين مرداب عبوس پر انکار مي انديشم
و به افکار کوتاه و کاغذي شکل اين حاکمان
من در اين ميانه بيش از همه به يک چيز مي انديشم
به خودم و زمان
و از دست رفتن من و کودکان اين زمان