همه یادگاری که به من داد همه همین من بود!!

تمام شب بیداریها و ترسها!!!

همه شب به صبح رسیده شدن و صبح به شب ماسیده!!!

حالا نه آمرزشی در کار است

و نه من را باور این حسرت!!

چه رخداد را هنوز نمی دانم انگار!!

همه من فریاد زد نمی خواهم اینجا اینگونه

تنها دفن شدن!!.

.

.

.

هنوز هم روشنی در این بیراهه می آید پدید