کودک

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم.

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش میشد خواند .اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمیفهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم. سکوت پر بهتر از فریاد تو خالی نیست؟

فکر میکنیم کسی هست که سکوت مارا بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده است.آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمیتونی به آینده بیاندیشی و آنقدر صهبای نفس سر کشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.آنقدر در زندگی دویدی که آخر هم بدهکار شدی. چه شد که دل پاک آمدی و روی سیاه خواهی رفت؟حال تویی و روزنه امید بخشش پروردگارت. اویی که سالهاست فراموشش کرده ای اما او باز هم ترا می خواند.

دیروز-امروز-فردا

دیروز بعد از مدت ها گذرم به کوچه هائی افتاد که زمان بچگی ازشون عبور میکردم و به مدرسه میرفتم.یادش به خیر چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود. با همکلاسیهام دنبال هم میکردیم تا به مدرسه میرسیدیم.۴ زنگ رو همش تو این فکر بودیم که بعد از رفتن به بیرون و به اصطلاح خودمون زن آخر رو چی کار کنیم.همین که زنگ میخورد مثل زندونی های از زندون آزاد شده به دنبال هم به خیابون میرفتیم.شیطنت های بچگی  -مردم آزاری چیزهائی بود که فراموش نمیکردیم.خلاصه خسته و کوفته از اون همه بدو بدو موقع خداحافظی با هم قرار میزاشتیم فردا صبح ساعت ۷ جای همیشگی همدیگه رو ببینیم تا با هم به مدرسه بریم.راستی کجا هستن اون دوستان. کی میدونه تک به تک اون ها چی به سرشون اومده؟ اصلا فکرشو میکردیم که در آینده چی به سرمون میاد و کی خواهیم شد.فکرشو میکردیم به اینجا که الان هستیم برسیم؟ فردا چی؟ کجا هستیم و کی خواهیم بود؟

اصلا خوب نیست که آدم همش توی شک باشد.

چرا خیلی ها شک دارند که حق با ماست ؟

شکی خوب است که بروی دنبالش و بفهمی که حق با کیست.