بازم شب شد. ساعت از نیمه شب هم گذشته.نیمیدونم چرا خوابم نمیبره؟فکر فردا و فرداها راحتم نمیذاره.نمیذاره که بخوابم.از شب خوشم میاد چون فرصت بیشتری برای فکر کردن دارم.فرصت دارم تا تو خیال خودم غرق بشم و آرزوهامو به حقیقت برسونم.فرصت خوبیه که به روزی که گذروندم فکر کنم.فکر میکنم اما بعد از مدتی کلافه میشم.بلند میشم و پنجره رو باز میکنم و به آسمان نگاه میکنم.انگار هر شب تو آسمون عروسیه.ستاره ها چشمک میزنند و ماه مثل هر شب داره نور افشانی میکنه.به ماه نگاه میکنم .چقدر من و اون از هم فاصله داریم.اما انگار پیش منه.صورتم رو با نورش روشن کرده.دلم گرفته.حتی نور ماه هم نمیتونه دل منو روشن کنه. کاش میشد اون آرزوها رو توی روز به حقیقت برسونم.همه خوابیدن.انگار همه شهر خوابیدن و فقط منم که دارم به آسمان نگاه میکنم.تیک تیک ساعت داره اعصابم رو خورد میکنه.به ساعت نگاه میکنم تقریبا داره صبح میشه.ماه قشنگ یواش یواش داره میره و آفتاب سوزان جای اونو میگیره.نمیدونم چرا از خورشید بدم میاد؟همییشه با هیاهو و جنجال همراه بوده.کاش همیشه ماه جای خورشید نور افشانی میکرد تا همیشه همه آدمها فرصت بیشتری برای فکر کردن به کارهاشونو داشتند.کاش همیشه ماه میتابید تا آدمها اینقدر تو هیاهو و گرفتاریهاشون گم نمیشدند که نه تنها خودشون رو گم کنند بلکه اطرافیانشون هم گم کنند.کاش همیشه ماه میتابید تا همهاز اون یاد میگرفتند که مثل اون که نورش رو به همه میتابونه و با همه تقسیم میکنه اونها هم مهربانی رو باهم تقسیم کنند.از ماه خیلی چیزها میشه یاد گرفت.میشه از اون یاد گرفت که همه چیز در حال گذره و هیچ چیز ثابت نیست.صدای اذان صبح داره هاز مسجد چند کوچه پائین تر میاد.یه نگاه به ماه میکنم انگار ئاره از من خداحافظی میکنه. یه نگاهی هم به نقطهای دور تر از آسمان میندازم و به خدا میگم :خدایا تورو به این وقت عزیز اذان صبح قسم میدم که اگر تا امروز خوب نبودم کاری کن از فردا بتونم باشم.کاری کن همه بتونند.این همه رنجش و دلگیری و ناراحتی و کینه رو از دل همه پاک کن تا بتونیم با هم و برای هم زندگی کنیم.
